محل تبلیغات شما



متن تیتراژ پایانی ستایش3(شهاب مظفری) من برم هیشکی تنها نمیشه بغض ابری برام وا نمیشه طفلکی مادرم بعد من حتما افسرده میشه کاش میشد اینو لااقل بدونی موندم اینجا که تنها نمونی عاشقم واقعا نه از این عشقای یه قرونی زندگی عین دریای بی آب من همش راه میرم بی تو تو خواب مثل یه کوریم که عصاشو داده به دست یه کرم شب تاب آخه تو چی م ی دونی ازم که رو تنم جای چنگال گرگه پا گذاشتم رو قلبم که له شم ما کوچیکا خدامون بزرگه من برم هیشکی تنها نمیشه بغض ابری برام وا نمیشه طفلکی
درگیر تو بودم که نمازم به قضا رفت در من غزلی درد کشید و سرِ زا رفت سجاده گشودم که بخوانم غزلم را سمتی که تویی عقربه قبله نما رفت در بین غزل نام تو را داد زدم ، داد آنگونه که تا آن سر این کوچه صدا رفت بیرون زدم از خانه یکی پشت سرم گفت این وقت شب این شاعر دیوانه کجا رفت !؟ من بودم و زاهد به دوراهی که رسیدیم من سمت شما آمدم او سمت خدا رفت با شانه شبی راهی زلفت شدم اما … من گم شدم و شانه پی کشف طلا رفت در محفل شعر آمدم و رفتم و … گفتند ناخوانده چرا آمد و
تاک در دبه بیانداز، خرابم کن عشق منقلم دفتر شعر است کبابم کن عشق حال ناجور کجا ؟ صحبت انگور کجا ؟ کارم از سرکه گذشته است شرابم کن عشق ! چوب تابوت مرا خوب بسوزان و سپس دور میخانه بگردان و مذابم کن عشق من هم اندازه خود شیوه ی رندی بلدم حرف کافی است به یک بوسه مجابم کن عشق اینور پرده مگر چیست که آنور باشد؟ پرسشم مسئله ساز است، جوابم کن عشق تو که تایید نکردی من ناقابل را دست کم لایق انکار حسابم کن عشق شاعر: احسان افشاری
به سینه می زندم سر، دلی که کرده هوایت دلــی کــــه کرده هـوای کرشمه‌های صدایت نه یوسفم، نه سیاوش، به نفس کشتن و پرهیز کـــه آورد دلــــــم ای دوست! تاب وسوسه‌هایت تو را ز جرگــــه‌ی انبوه خاطرات قدیمی برون کشیده‌ام و دل نهاده‌ام به صفایت تو سخت و دیر به دست آمدی مرا و عجب نیست نمی‌کنــــم اگـــر ای دوست، سهل و زود ، رهایت گره بـــــه کار من افتاده است از غم غربت کجاست چابکی دست‌های عقده‌گشایت؟ به کبر شعر مَبینم کــه تکیه داده به افلاک به خاکساری دل بین که

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها